الشيخ أبو الفتوح الرازي
299
روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )
گويد ( 1 ) : غير مخلَّقة ، تمام نخواهد بودن رحم آن را بيندازد ، و اگر گويد : هى مخلَّقة ، اين تمام خواهد شدن ، گويد : بار خدايا ! نرينه خواهد بود يا مادينه ؟ رزقش چيست ؟ اجلش چيست ( 2 ) ؟ سعيد است يا شقى ؟ او را گويد : برو و به لوح محفوظ رو و از آن جا ( 3 ) نسخه كن ، آن فرشته بيايد و نسخه كند تا به آخر صفات او ، تا بيان كنيم . * ( لِنُبَيِّنَ لَكُمْ ) * ، كمال قدرت ما و غرايب حكمت ما در گردانيدن اصل خلقت شما به اطوار و انواع . * ( وَنُقِرُّ فِي الأَرْحامِ ) * ، عاصم خواند : نقرّ ، به نصب عطفا على قوله : * ( لِنُبَيِّنَ ) * ، تا بيان كنيم و قرار دهيم در رحم آنچه خواهيم تا به وقتى معيّن . * ( مُسَمًّى ) * ، نام برده . و باقى قرّاء خواندند : * ( وَنُقِرُّ ) * ، برفع على الاستيناف ، المعنى و نحن نقرّ ، و ما قرار دهيم آنچه خواهيم در رحمهاى زنان تا به وقت ولادت ، و آن اجلى بود مسمّى . * ( ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًا ) * ، آنگه شما را برون آريم از شكم مادران طفل خرد ( 4 ) . و طفل به لفظ واحد گفت با آن كه حال است از جمع ، براى آن كه عرب واحد به جاى جمع گويند ، در بهرى مواضع چنان كه گفت : انّ العواذل ليس لي بأمير و لم يقل : امراء . ابن جريج گفت : تشبيها بالمصدر ، كعدل و زور ، و قيل : تشبيها بالخصم و الضّيف . * ( ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ ) * ، پس براى آن تا شما به اشدّ خود رسى ، يعنى به كمال خلق و تمام عقل و نهايت قوّت . و « اشد » ، جمع « شدّ » ، كفلس و افلس ، و قيل : جمع شدّ ، كودّ و اودّ ، يقال : هو ودّى و القوم أودّى ، و قيل : جمع شدّة ، كنعمة و أنعم ، و اين از جموع قلَّت است . * ( وَمِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفَّى ) * ، و از شما بهرى آن بود كه او را وفات دهند و جان بردارند ، و « من » تبعيض راست ، و « من » نكرهء موصوفه است ، امّا به كودكى يا به جوانى بميرد ، يا پيش بلوغ به اشدّ ( 5 ) . * ( وَمِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلى أَرْذَلِ الْعُمُرِ ) * ، و بهرى از شما باشند كه ايشان را رد كنند به ارذلتر و خسيستر عمرى ، و آن حالت پيرى و خرفى باشد ، و حق تعالى او ( 6 ) را « ارذل العمر » خواند براى آن كه حالت
--> ( 1 ) . آج ، لب : گويند . ( 2 ) . آج ، لب ، مش : كى است . ( 3 ) . آج ، لب : محفوظ او را . ( 4 ) . آب ، آز ، مش : خورد . ( 5 ) . آج ، لب : باشد . ( 6 ) . آب ، آز ، مش : پيرى .